![]() |
![]() |
|
| با تو انگار تو بهشتم |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 10:51 توسط آیدا |
|
|
دوستان عزیزم سلام
ممنون از کامنت های زیباتون باید خدمتتون عرض کنم من در حال حاضر یاهو مسنجر ندارم ان شا ا... اگر بعدها ساختم حتماْ خبرتون می کنم بازم بابت نظرهای قشنگتون متشکرم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:14 توسط آیدا |
|
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا سخن نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت " . می ايد ، من تنها گوشی هستم كه غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام كه دردهايش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :" با من بگو از انچه سنگينی سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هايم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . اين توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنيا را گرفته بود ؟ و سنگينی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودی . گنجشك خيره در خدايی خدا مانده بود.خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزی در درونش فرو ريخت. های های گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 11:4 توسط آیدا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:0 توسط آیدا |
|
|
غضنفر از يکي ميپرسه ساعت چنده ؟ ميگن:3 ميگه: واي خدا ديوانه شدم از صبح تا حالا هر کي يه چيزي ميگه ************************* عزّت الله انتظامي، بزرگ مرد سينماي ايران، شب گذشته بر اثر صانحهء تصادف رانندگي در نزديکي منزل ايشان از خواب پريد ************************ غضنفر ميره رستوران، گارسون ميخواد بزارتش سر كار ميگه: غذاي امروز «كوجي پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با «ليمو» است! غضنفر ميگه : «كوجي پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با چي؟ ************************ هاي، ساري، آي هو نو اساماس فور يو تودي! هي، آي سيد نو اساماس فور يو! در ايز نو اساماس فور يو! الاغ، ميگم اساماس برات ندارم، حالا هي بخون! ************************ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:52 توسط آیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
برای قشنگ تر شدن شب از خود ستاره ای بگذار
|
|
RSS
|